پارت صد و نهم :

موجود کوچک داخل شکمش تکانی خورد و لگد ریزی زد. انگار کسی به گلویش چنگ انداخت و نفسش را برد. دستش را روی شکمش گذاشت و با حالی خراب نوازشش کرد. اما کمی بعد وقتی او را روی تخت حمل بیمار گذاشته و به طرف آمبولانس میبردند صدای هق‌هق گریه اش فضای اطراف بهداری را پر کرده بود. این اوضاع ترسناک را حتی در تصوراتش هم نمیدید. برای روز تولد این بچه کلی رویا به خیال بافته بود. قرار بود همراه ایرج سقفی نو بØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۴۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت باران در رمان اگر باران ببارد باران
تصویر شخصیت ایرج در رمان اگر باران ببارد ایرج
تصویر شخصیت فریبا در رمان اگر باران ببارد فریبا
تصویر شخصیت پارسا در رمان اگر باران ببارد پارسا
تصویر شخصیت سامان در رمان اگر باران ببارد سامان
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    چقد این بچه گناه داره این وسط دیگه ..😭😭

    ۲ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    خیلی طفلی

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️