اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت صد و نهم :
موجود کوچک داخل شکمش تکانی خورد و لگد ریزی زد. انگار کسی به گلویش چنگ انداخت و نفسش را برد. دستش را روی شکمش گذاشت و با حالی خراب نوازشش کرد. اما کمی بعد وقتی او را روی تخت حمل بیمار گذاشته و به طرف آمبولانس میبردند صدای هقهق گریه اش فضای اطراف بهداری را پر کرده بود. این اوضاع ترسناک را حتی در تصوراتش هم نمیدید. برای روز تولد این بچه کلی رویا به خیال بافته بود. قرار بود همراه ایرج سقفی نو بØ

لطفا صبر کنید...

شادان
0چقد این بچه گناه داره این وسط دیگه ..😭😭